جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٨ - غزل ١٢٥ آن كه از سنبل او، غاليه تابى دارد
|
باز آ، كه چشمِ بد زِ رُخت دور مى كنم |
اى تازه گل! كه دامن از اين خار مى كشى[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
قتل اين خسته به شمشيرِ تو تقدير نبود |
ورنه هيچ از دل بىرحمِ تو تقصير نبود |
|
|
آن كشيدم ز تواى آتش هجران! كه چو شمع |
جز فناى خودم از دستِ تو تدبير نبود[٢] |
|
خواجه با اين بيان و بيان بيت آتيه مى خواهد اظهار اشتياق به ديگر بار محبوب كرده باشد، لذا مى گويد:
|
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصدِ جگر |
تُركِ مست است، مگر ميل كبابى دارد |
|
معشوقا! آن گونه كه چشم خمار آلود و جمال جذّابت را مست ديدم، نه فقط دل و عالم عنصرى و خيالى مرا خواهى ستاند كه بالاتر از آن را نيز تمنّا دارى و به نابودى و فنايم پرداخته و هيچ اثرى از من باقى نخواهى گذاشت، در جايى مىگويد:
|
زين خوش رقم كه بر گلِ رخسار مى كشى |
خط بر صحيفه گل گلزار مى كشى |
|
|
هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست |
از خلوتم به خانه خمّار مى كشى[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
از چشم خود بپرس كه ما را كه مى كشد |
جانا! گناه طالع و جرم ستاره نيست[٤] |
|
|
جان بيمار مرا نيست ز تو روىِ سؤال |
اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد! |
|
محبوبا! چنان بيمار و حيرت زده و در انتظار ديدار تو و دلربايىهاى جمالت بسر مىبرم كه مرا روى سؤال نيست، و سخنم اين است كه:
٩٤٣
«حَسْبى مِنْ سُؤالى عِلْمُهُ
[١] ( ١، ٣) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٧، ص ١٨٧.
[٣] ( ١، ٣) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٤، ص ٩٣.