جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٧ - غزل ١٢٥ آن كه از سنبل او، غاليه تابى دارد
|
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود؟ |
پيش پايى به چراغ تو ببينم چه شود؟ |
|
|
يارب! اندر كنفِ سايه آن سرو بلند |
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود؟[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
چشم من كرد به هر گوشه روان سيل سرشك |
تا سهى سرو تو را تازه به آبى دارد |
|
معشوقا! اگر اشك از ديدگانم در هر كجا روان است، بدين جهت مى باشد كه قامت سروت را كه مشاهده نموده بودم، در دلم تازه و با طراوت نگاه دارم، تا روى مرا مورد لطف و عنايت خود قراردهى. در جايى مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختى و به دل دوست دارمت |
|
|
محرابِ ابروان بنما، تا سحر گهى |
دستِ دعا بر آرم و درگردن آرمت |
|
|
صد جوى آب بستهام از ديده در كنار |
بر بوى تخم مهر كه در دل بكارمت |
|
|
مىگويم و مرادم از اين چشم اشك بار |
تخم محبّت است كه در دل بكارمت[٢] |
|
|
غمزه شوخ تو خونم به خطا مى ريزد |
فرصتش باد كه خوش راىِ صوابى دارد! |
|
هرگز دوستى، دوست خود را عمداً نمى كشد و خونش نمى ريزد. محبوبا! اگر با غمزه و جمال دلربايت دست به ريختن خون من مى زنى، فرصتت باد كه خوش رأى صوابى دارى و مرا به منتها آرزويم خواهى رساند؛ زيرا فنا و كشته شدن در برابر معشوق حقيقى نهايت آرزوى هر عاشقِ دلباخته است. در جايى مى گويد:
|
گفتى: سر تو بسته به فَتْراكِ ما سزد |
سهل است اگر تو زحمت اين بار مى كشى |
|
|
با چشم و ابروى تو چه تدبير دل كنم |
وه زين كمان كه بر سر بيمار مى كشى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.