جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٤ - غزل ١٢٥ آن كه از سنبل او، غاليه تابى دارد
خواجه در اين غزل با بيانات زيبايش در مقام گله گذارى از بىعنايتىهاى حضرت محبوب، و تمنّاى ديدار او نسبت به خود بوده و مى گويد:
|
آن كه از سنبل او، غاليه تابى دارد |
باز با دلشدگان ناز و عتابى دارد |
|
محبوب من با تجلّيات جلالى و كثرات مظاهرش، عطر جمال خويش را كه روزى برايم تجلّى نموده و مرا محو خود كرده بود، باز در لابلاى مظاهرش پيچيده و خود را از من پنهان داشت، و اكنون از ديدارش بىبهرهام، گويا با اين ناز و عتاب مىخواهد مرا به كلّى از خويش بستاند تا لايق ديدارش گردم.
در نتيجه با اين بيان بخواهد بگويد:
٩٨٢
«إِلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أَبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إِلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى آنان كه به توحيد تو گراييده اند مبند، و مشتاقانت را از نگريستن به ديدار زيبايت محجوب مگردان.- بگويد:
|
آن كيست كز روى كَرَم با من وفادارى كند |
بر جاى بدكارى چو من، يك دم نكو كارى كند؟ |
|
|
گفتم: گره نگشودهام زآن طرّه تا من بودهام |
گفتا: مَنَش فرمودهام تا با تو طرّارى كند |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.