جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١ - غزل ١٢٤ آن كس كه به دست، جام دارد
معشوقا! همواره در كشاكش تجليّات جمالى و جلالىات به سر مى برم، و روز و شب خود را به يادت مى گذرانم، هر گاه به ملكوت كثرات مى نگرم، جمالت مرا جذب مى كند و چون از اين مشاهده باز مى مانم، كثرات با مظهريتّشان مرا به ياد تو مىدارند؛ بخواهد با اين بيان بگويد:
٩٣٧
«يا مَوْلاى! بِذِكْرِكَ عاشَ قَلْبى، وَبمُناجاتِكَ بَرَّدْتُ أَلَمَ الْخَوْفِ عَنّى»
[١]: (اى سرور من! دلم به ياد تو زنده است، و به مناجات با تو دردِ هراس را از خود خنك نمودهام.- بگويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس |
هر دو عالم را به دشمن ده، كه ما را دوست بس[٢] |
|
و بگويد:
|
جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى |
هر كه شد خاكِ درت، رست ز سرگردانى |
|
|
بى تو آرام گرفتن بُوَد از ناكامى |
با تو گستاخ نشستن بُوَد از حيرانى[٣] |
|
|
در چاهِ ذَقَن[٤] چو حافظاى جان! |
حسن تو دو صد غلام دارد |
|
محبوبا! نه من به تنهايى، كه تمامى عالم دانسته و ندانسته گرفتار جمال تو مىباشيم و غلام و بندهات هستيم؛ كه: «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً.»[٥]: (تمام آنان كه در آسمانها و زمين هستند، به صورت بنده و برده به سوى.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٢، ص ٣٩٥.
[٤] - اگرچه منظور خواجه در هر بيت و مصرعى بيان حقايق است، ليكن الفاظ مجازى را نيز به گونه ماهرانهاى( كه در مورد خود نهايت مناسبت را دارد) بكار گرفته است، مانند:« چاهِ ذَقَن» كه عبارت است از گوديى كه در هر دو طرف گونه و يا چانه ظاهر مى شود، و به زيبايى صورت مى افزايد، و در اطراف آن موهاى سياه مى رويد، لذا خواجه به جهت سياهى، آنها را« غلامِ چاهِ ذَقَن» ناميده است، چنين مناسبتهايى در اكثر ابيات خواجه حافظ به چشم مى خورد.
[٥] - مريم: ٩٣.