جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٢ - غزل ١٧٩ دوش در حلقه ما قصه گيسوى تو بود
عبادت به آن واداشتى، و كوتاهى كنندگان را به وسيله آن نجات دادى، وادار كن؛ و از هر چه مرا از تو دور مى سازد و مانع برخوردارى من از تو مى شود و از آنچه كه با تلاش از نزد تو آرزومندم باز مى دارد، در پناه خويش درآور.- نيز بگويد:
|
اى شهِ خوبان! به عاشقان نظرى كن |
هيچ شهى چون تو اين سپاه ندارد |
|
|
نى منِ تنها كشم تطاولِ زُلفت |
كيست به دلِ، داغِ اين سياه ندارد[١] |
|
و بگويد:
|
به وفاى تو، كه بر تربتِ حافظ بگذر |
كز جهان مى شد و در آرزوى روى تو بود |
|
محبوبا! عمرى به انتظار ديدارت بودم و نديدمت، ولى تا زندهام فراموشت نخواهم كرد. خود وعده فرمودى كه هركس يادت كند او را ياد خواهى كرد و فرموده اى كه: «فَاذْكُرُونِي، أَذْكُرْكُمْ.»[٢]: (پس مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم.- نيز فرمودى: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي، أُوفِ بِعَهْدِكُمْ.»[٣]: (و به عهد و پيمان خود با من وفادار باشيد، تا من نيز به پيمان خود با شما وفا كنم.) من چنان كردم و نديدمت اگر مُردَم بر مزارم بگذر تا ببينمت و به عهد خويش وفا نموده باشى.
در جايى مى گويد:
|
قتيل عشق تو شد حافظِ غريب، ولى |
به خاك ما گذرى كن كه خون ماست حلال[٤] |
|
و نيز مى گويد:
|
حافظ سر از لحد بدر آرد به پاى بوس |
گر خاك او به پاى شما پى سپر شود[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.
[٢] - بقره: ١٥٢.
[٣] - بقره: ٤٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨١، ص ٢٨٥.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٧.