جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٠ - غزل ١٧٩ دوش در حلقه ما قصه گيسوى تو بود
|
فلك، غلامىِ حافظ كنون به طوع كند |
كه التجا به درِ دولتِ شما آورد[١] |
|
|
عالَم از شور و شرِ عشق خبر هيچ نداشت |
فتنه انگيز جهان، غمزه جادوى تو بود |
|
دلبرا! تنها من نيستم كه فريفته حضرتت گرديدهام، جذبه جمال و غمزه چشمانت همه عالَم را دانسته و ندانسته از درون شيفته خود ساخته، كه تسبيح و تحميدت مى كنند و شور عشق خويش را در آنها بپا كردهاى؛ كه: «سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.»[٢]: (تمام آنچه در آسمانها و زمين هستند براى خدا تسبيح مى گويند، و تنها او سر افراز و فرزانه است.- نيز: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ.»[٣]: (و هيچ چيزى نيست جز آنكه با حمد و سپاس او را تسبيح مى كند ولى شما تسبيح آنها را درك نمى كنيد.).
و ممكن است بخواهد بگويد: اى دوست! جلوه جمال مظاهرت همه را راهنماى به ملكوتشان كه اسماء و صفاتت مى باشد، شدند و به تسبيح و تحميدت پرداختند. و بگويد:
١٤٩١
«الهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأَطْوارِ، انَّ مُرادَكَ مِنّى انْ تَتَعَرَّفَ الَىّ فى كُلّ شَىْءٍ حَتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٤]: (بار الها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.- نيز بگويد:
|
هوسِ بادِ بهارم به سوى صحرا برد |
باد بوى تو بيآورد و قرار از ما برد |
|
|
هر كجا بود دلى، چشمِ تو بُرد از راهش |
نه دلِ خسته بيمارِ مرا تنها بُرد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٨، ص ١٤٠.
[٢] - حديد: ٢.
[٣] - اسراء: ٤٤.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.