جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩ - غزل ١٢٤ آن كس كه به دست، جام دارد
|
ما و مى و زاهدان و تقوى |
تا يار سَرِ كدام دارد |
|
خواجه با اين بيان مى خواهد بگويد: معلوم است كه حضرت دوست طريقه مىپرستان و ذاكرين و محبّين را دوست مى دارد، ولى هركس را نمى توان در ابتداى اين امر شناخت، بايد به سر انجام كار نظر داشت؛ حال اين ما و مى پرستى و اعمال لبّى، و اين زاهد و پرهيز از آن و عبادات قشرى، تا يار سر انجام به كدام يك عنايت داشته و به دامن لطف و محبّت خود بپذيردش، و به گفته خواجه در جايى:
|
حكم مستورى و مستى همه بر خاتمت است |
كس ندانست كه آخر به چه حالت برود |
|
|
كاروانى كه بود بدرقهاش لطف خدا |
به تجمّل بنشيند، به جلالت برود[١] |
|
|
بر سينه ريشِ دردمندان |
لعلت نمكى تمام دارد |
|
معشوقا! سينه مجروح دردمندانت از غم عشق تو مى سوزد و محتاج مشاهدهاى از جمال و كمال نمكين تو مى باشند، تا شور و سوزش عشق آنان افزون گردد، و هر چه زودتر به وصالت نايل آيند و به گفته خواجه در جايى:
|
سينهام زآتش دل در غم جانان بسوخت |
آتشى بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت |
|
|
تنم از واسطه دورى دلبر بگداخت |
جانم از آتش هجر رُخِ جانان بسوخت |
|
|
آشنايان، نه غريب است كه دلسوز منند |
چون من از خويش برفتم، دل بيگانه بسوخت[٢] |
|
در واقع، خواجه با اين بيت تقاضاى مشاهده اى را دارد كه سوزش و شور.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٣، ص ١١٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤، ص ٦٠.