جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٩ - غزل ١٧٩ دوش در حلقه ما قصه گيسوى تو بود
|
چگونه طوف كنم در فضاىِ عالَم قُدس |
چو در سراچه تركيب تخته بند تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيشِ او بردار |
كه با وجودِ تو كس نشنود ز من كه منم[١] |
|
و چون سر انجام به آرزوى خود دست مى يابد، مىگويد:
|
روزِ هجران و شبِ فرقتِ يار آخر شد |
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد |
|
|
آن پريشانىِ شبهاى دراز و غمِ دل |
همه در سايه گيسوىِ نگار آخر شد |
|
|
گر چه آشفتگى حالِ من از زلفِ تو بود |
حلّ اين عقده هم از زلفِ نگار آخر شد[٢] |
|
|
هم عَفَى اللّه ز صبا كز تو پيامى آورد |
ورنه در كس نرسيديم كه از كوى تو بود |
|
معشوقا! تنها پاكيزگان و مجرّدان و راه يافتگان (انبياء و اولياء :) كوى تو بودند كه در گذشته پيامهاى اميدوار كنندهات را براى بندگان مُخلِص و عاشقت به ارمغان مىآوردند و ايشان را به قرب و وصل تو راهنما مى گرديدند، نه ديگران. الهى كه همواره عناياتت شامل حال آنان باشد.
كنايه از اينكه: دلبرا! ديگر بار چشم به عناياتت دوختهام، خود فرموده اى كه: «لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ.»[٣]: (از رحمت خدا نوميد نشويد.- نيز فرموده اى كه: وَ لا تَيْأَسُوا «مِنْ رَوْحِ اللَّهِ.»[٤]: (و از رحمت خدا مأيوس و نوميد نگرديد.) اميد آنكه به وسيله برگزيدگانت باز از پيامهاى شادمان كنندهات برخوردار گرديم و بگوييم:
|
چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد؟ |
كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد؟ |
|
|
دلا! چو غنچه شكايت ز كارِ بسته مكن |
كه بادِ صبح، نسيمِ گره گشا آورد |
|
|
صبا به خوش خبرى، هدهدِ سليمان است |
كه مژده طرب از گلشنِ سبا آورد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.
[٣] - زمر: ٥٣.
[٤] - يوسف: ٨٧.