جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٧ - غزل ١٧٩ دوش در حلقه ما قصه گيسوى تو بود
خواجه در اين غزل از ناراحتى خود و يارانى سخن گفته كه پس از ديدار حضرت دوست به دورىِ وى گرفتار شده بودهاند. و سبب اين دورى و چاره بر طرف شدن آن را بيان، و تقاضاى مشاهده ديگر او را نموده و مى گويد:
|
دوش در حلقه ما قصّه گيسوى تو بود |
تا دلِ شب سخن از سلسله موى تو بود |
|
شب گذشته با دوستان مجلس انسى داشتيم و تا نيمه شب از مشكلاتى كه سبب محروميّت ما از ديدار حضرت محبوب شده (كه توجّه به كثرات و تعلّقات آنهاست) سخن مى رانديم، زيرا دريافته بوديم او را از ملكوت مظاهر بايد مشاهده نمود، نه در كنارشان؛ كه:
١٢٨٧
«أَلْحَمْدُ للّهِ الْمُتَجَلّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ.»
[١]: (حمد و سپاس خدايى راست كه با مخلوقات خويش براى مخلوقاتش تجلّى نموده است.- نيز:
١٢٨٨
«فَمَنْ وَصَفَ اللّهَ فَقَدْ قَرَنَهُ ... مَعَ كُلّ شَىْءٍ لا بِمُقارَنَةٍ، وَغَيْرُ كُلّ شَىْءٍ لا بِمُزايَلَةٍ.»
[٢]: (پس هركس خدا را توصيف كند [توصيف زائد بر ذات]، حتماً او را قرين چيز ديگر قرار داده است ... او همراه تمام اشياء است نه اينكه در كنار و قرين آنها باشد، و از اشياء جدايى دارد نه اينكه از آنها كناره گيرد.).
گويا مى خواهد بگويد: با يكديگر گفتيم بايد هرچه زودتر براى مشكل خود چاره اى بيانديشم و به آن خاتمه دهيم. در جايى مى گويد:.
[١] - نهج البلاغه، خطبه ١٠٨.
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١.