جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٢ - غزل ١٧٨ دى پير مى فروش كه ذكرش به خير باد!
|
گوهرِ معرفت اندوز كه با خود ببرى |
كه نصيبِ دگران است نصابِ زر و سيم[١] |
|
و مى گويد:
|
در آرزوى آنكه رسد دل به راحتى |
جان در درونِ سينه غمِ عشق او نهاد |
|
محبوبا! به آرزوى آنكه دل و حقيقتم از عالم خلقى كناره گيرد و به قول استادم عمل نمايم، غم عشقت را به جان خريدار شدم و گفتم:
١٢٧٧
«وَكَرْبى لا يُفَرّجُهُ سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لايَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لا يُبَرِّدُها الّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لايُطْفِئُها الّا لِقاؤُكَ، وَشَوْقى الَيْكَ لا يَبُلُّهُ الّا النَّظَرُ الى وَجْهِكَ، وَقَرارى لَايَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ، وَلَهْفى لايَرُدُّها الّا رَوْحُكَ.»
[٢]: (و ناراحتى سختم را جز رحمتت بر طرف نمى سازد. و بيچارگىام را جز مهر و رأفتت رفع نمىنمايد و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و به شوقم به تو جز نظر به رويت [اسماء و صفاتت] آب نمىپاشد، و قرارم جز به قرب و نزديكى به تو آرام نمى گيرد و آه حسرت و سرگشتگىام را جز رحمتت بر نمى گرداند.).
اميد آنكه بدين آرزو نايل گردم و بگويم:
|
عاشقِ زارم مرا با كفر و با ايمان چه كار؟ |
كُشته يارم مرا با وصل و با هجران چه كار؟ |
|
|
از لبِ جانان نمى يابم نشان زندگى |
پس مرااى جان من! با جانِ بىجانان چه كار؟ |
|
|
قبله و محراب من ابروى دلدار است و بس |
اين دلِ شوريده را با اين چه و با آن چه كار؟[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٠، ص ٣١٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٤، ص ١٤٩، روايت ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٢، ص ٢٣٥.