جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٥ - غزل ١٧٧ ديرى است كه دلدار پيامى نفرستاد
|
كار از تو مى رود مددى اى دليل راه! |
انصاف مى دهيم كه از ره فتادهايم[١] |
|
و بگويد:
|
فرياد كه آن ساقى شكّر لبِ سر مست |
دانست كه مخمورم و جامى نفرستاد |
|
اى دوستان طريق! به كجا بايد گله گذارى و داد خواهى از راهنما و استاد خود را ببرم كه خود همواره از شراب تجلّيات حضرت دوست بهرهمند است و مى تواند با گفتار شكّريناش از او در نامه اى مرا شادمان كند، ولى با اينكه من خمار جرعه اى از جامِ مشاهدات معشوقم، پيامى از او برايم نمى فرستد. بخواهد بگويد:
|
مرحبااى پيكِ مشتاقان! بگو پيغامِ دوست |
تا كنم جان از سرِ رغبت فداى نامِ دوست |
|
|
واله و شيداست دائم همچو بلبل در قفس |
طوطىِ طبعم ز شوقِ شكّر و بادام دوست[٢] |
|
|
چندان كه زدم لافِ كرامات و مقامات |
هيچم خبر از هيچ مقامى نفرستاد |
|
گويا خواجه در اين بيت مى خواهد سبب پيام نفرستادن استاد را خود يادآور شود و بگويد: علّت آنكه وى به من عنايتى نداشت، همان دعوى كرامات و منزلتهاى معنوى نمودنم بود، و او دانسته بود كه مرا با حضرت دوست كارى نيست، با خود كار است.
كنايه از اينكه: سالك تا به فكر كشف و كرامات و مقامات دنيوى و اخروى است، نبايد انتظار هيچگونه كمالات معنوى و مشاهدات روحى و توحيدى را داشته باشد. در جايى مى گويد:
|
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف |
هر سخن جايى و هر نكته مكانى دارد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٩، ص ٣٢٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨، ص ٦٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٧، ص ١٨١.