جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٣ - غزل ١٧٧ ديرى است كه دلدار پيامى نفرستاد
گويا خواجه در اين غزل در مقام گله گذارى از استاد طريقش بوده، و در ضمن اظهار اشتياق به او و تمنّاى راهنمايى براى نايل شدن به مقصودش را نموده و مىگويد:
|
ديرى است كه دلدار پيامى نفرستاد |
ننوشت كلامىّ و سلامى نفرستاد |
|
|
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران |
پيكى ندوانيد و پيامى نفرستاد |
|
مدّت زمانى است كه استاد طريقم هر آنچه نامه برايش ارسال مى دارم، مرا با نامه رسانى و يا پيامى مورد عنايت خود قرارنمى دهد و از راهنمايىهاى خود محرومم داشته، بخواهد با اين بيان به وى بگويد:
|
كلكِ مشكينِ تو روزى كه ز ما ياد كند |
ببرد اجرِ دو صد بنده كه آزاد كند |
|
|
قاصدِ حضرتِ سَلمى كه سلامت بادا! |
چه شودگر به سلامى دلِ ما شاد كند[١] |
|
و در جايى مى گويد:
|
بنويس دلا! به يار كاغذ |
بفرست به آن نگار كاغذ |
|
|
اى بادِ صبا! ببر به آن شوخ |
از عاشقِ بىقرار كاغذ |
|
|
هرگز ننويسد او جوابم |
بنويسم اگر هزار كاغذ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٩، ص ١٨٩.