جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧١ - غزل ١٧٦ دادگرا! فلك تو را، جرعه كش پياله باد!
اسْتَطَعْتُمْ، فَإِنَّ الْبَحْرَ لا يُنْزَفُ، وَعَظَمَةُ اللّهِ لا توصَفُ.»
[١]: (ما را از ربوبيّت و پروردگارى منزّه بدانيد، و بهرهها [و صفات] بشرى يعنى بهره هايى را كه براى شما جايز است، از ما دور كنيد، كه هيچ كس از مردم را نمى توان با ما مقايسه كرد، زيرا ما همان اسرار الهى هستيم كه در هيكلهاى بشرى به وديعه گذارده شدهايم، و كلمه ربّانى هستيم كه در پيكرهاى خاكى سخن مى گوييم، و بعد از اين هرچه مى توانيد [درباره ما] بگوييد، زيرا تمام آب دريا را نمى توان كشيد، و عظمت خداوند قابل توصيف نيست.)
|
دخترِ فكرِ بكر من، همدمِ صحبت تو شد |
مهرِ چنين عروس را، هم به كفت حواله باد! |
|
اى رسول گرامى! اشعار بىنظيرى كه در مدح تو مى سرايم صله اى از دست مباركت مى طلبد، اميد آنكه بندگى و غلامى خود را هديه من قرار دهى؛ چرا كه:
|
مقصدِ من در اين غزل حجّتِ بندگى بُوَد |
لطفِ عبيد پرورت، شاهدِ اين قباله باد! |
|
سر بندگى به پيشگاهت ساييدن مرا بهترين صله و هديه است اگر چنين نبود على ٧ (بنابر نقل) نمىفرمود:
٣٠٨٨
«أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبيدِ مُحَمَّدٍ ٦.»
[٢]: (من بنده اى از بندگان حضرت محمد ٦ مى باشم.) اميد آنكه مورد لطفت قرار گيرم. پس از اين:
|
حافظ اگر به وصلِ تو، شاد نشد ز هر غمى |
در غمِ هجرِ روى تو، مونسِ غم چو لاله باد! |
|
اگر مرا به بندگى خود پذيرفتى و از حضرتت شاد نگشتم، همواره در غم دورىات به مانند لاله خونين دل باشم.
[١] - اثباة الهداة، ج ٣، ص ٧٦٥، روايت ٧٠.
[٢] - اثباة الهداة، ج ٣، ص ٧٤٧، روايت ١٢.