جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦١ - غزل ١٧٥ دل من به دور رويت، ز چمن فراغ دارد
سرشك از ديدگان خود ريختيم و هيچ يك از ما مورد عنايت حضرتش (در اثر تيره بودن قلبمان) واقع نشديم. سزاوار است بنشينيم و به حال يكديگر بگرييم و بگوييم:
«الهى! مَنْ ذَالَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ فَما قَرَيْتَهُ؟ وَمَنِ الَّذى أَناخَ بِبابِك مُرْتَجِياً نَداكَ فَما اوْلَيْتَهُ؟ أيَحْسُنُ انْ ارْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْروفاً وَلَسْتُ اعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالاحْسانِ مَوْصوفاً.»
[١]: (معبودا! كيست كه در طلب پذيرايىات بر تو فرود آمد و پذيرايىاش ننمودى؟ و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان نكردى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه به نكوكارى ستوده باشد نمى شناسم؟!.).
در واقع مى خواهد با اين بيان گله از معشوق كند و بگويد:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
|
به طعنه گفت شبى: ميرِ مجلسِ تو شوم |
شدم به مجلسِ او كمترين غلام و نشد |
|
|
پيام كرد كه خواهم نشست با رندان |
بشد به رندى و دردى كشيم نام ونشد |
|
|
هزار حيله بر انگيخت حافظ از سرِ مهر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام و نشد[٢] |
|
با اين همه، به خود خطاب كرده و مى گويد:
|
به چمن خرام و بنگر برِ تختِ گل كه لاله |
به نديمِ شاه ماند كه به كف اياغ[٣] دارد |
|
چرا گله از حضرت محبوب مى نمايى؟ او از تمام مظاهرش خود را به تو نشان مىدهد، تنها بايد از او بينايىِ ديده دلى طلب نمايى تا جمالش را از ملكوت مظاهرش تماشا نمايى و بگويى:
١٣١٤
«الهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطوارِ أَنَّ مُرادَكَ مِنّى
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١١٩.
[٣] - اياغ: پياله شراب.