جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٦ - غزل ١٧٥ دل من به دور رويت، ز چمن فراغ دارد
از اين غزل معلوم مى شود خواجه را شهودى از حضرت محبوب بوده و سپس از آن محروم گشته، سخن از مشاهده و وفادارىاش در محبّت او به ميان آورده و بر از دست شدن روزگار وصالش تأسّف خورده و آرزوى ديگر بار آن را نموده و مى گويد:
|
دلِ من به دَوْرِ رُويت، ز چمن فراغ دارد |
كه چو سرو، پاىْ بند است و چو لاله، داغ دارد |
|
محبوبا! در گذشته از طريق ملكوت خود و ديگر مظاهر، خويش را به من شناسانيدى و مرا چنان محو مشاهده جمال خود نمودى كه از عالم خلقىِ موجودات غافل شده و تنها به عالم امرىِ «أَلا! لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ.»[١]: (آگاه باشيد كه [عالَم] خلق و امر فقط براى اوست.) آنان مى نگريستم و: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.»[٢]: (غروب كنندگان و نابود شوندگان را دوست ندارم.) مىگفتم. و در اين موفقيت چون سرو چنان پاى بند مهر تو گشتهام و بازت مى طلبم كه از همه عالم فارغ گشته و «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ.»[٣]: (همانا من روى و تمام وجودم را به سوى كسى نمودم كه آسمانها و زمين را نو آفرينى فرمود.) مىگويم.
بخواهد بگويد:
١٢٦٢
«الهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟ وَمَنْ ذَا الَّذى أَنِسَ
[١] - اعراف: ٥٤.
[٢] - انعام: ٧٦.
[٣] - انعام: ٧٩.