جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٤ - غزل ١٧٤ دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند
|
كس چو حافظ نكشيد از رخِ انديشه نقاب |
تا سرِ زلفِ عروسانِ سخن، شانه زدند |
|
شايد منظور خواجه از بيت بياناتى باشد كه در اين غزل نسبت به جريان خلقت حضرت آدم ٧ و عرض امانت از آن ياد نموده، الحق مطالبى است زيبا.
و ممكن است منظورش از بيت، همه بيانات ديوانش باشد، بخواهد بگويد: از آن زمان كه ادبا و شعرا و اهل كمال در صدد پرده بردارى از رخسار حقائق شده اند تا جمال و كمال حضرت محبوب را براى ديگران معرفى كنند؛ كسى نتوانسته چون من پرده از چهره حقيقت بردارد، باز الحق چنين است.
در مواردى از گفتار خود تجليل مى فرمايد و مى گويد:
|
ز شعر دلكشِ حافظ كسى شود آگاه |
كه لطفِ طبع و سخن گفتنِ درى داند[١] |
|
|
در قلم آورد حافظ، قصّه لعلِ لبش |
آبِ حيوان مى رود هر دم ز اقلامم هنوز[٢] |
|
|
شعرِ حافظ همه بيتُ الغَزَلِ معرفت است |
آفرين بر نَفَسِ دلكش و لطفِ سخنش[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٧، ص ٢٠٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٩، ص ٢٦٥.