جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٣ - غزل ١٧٤ دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند
ستمكاران گرديد.).
چگونه مى شود پندارهاى عالمِ طبيعت ما را از بار امانتى كه حملش را قبول كرده بوديم باز ندارد، و به نادانى و ظلم به نفس دعوتمان نكند و نعمت بزرگ امانت را از دست ندهيم.
و ممكن است منظور خواجه از بيت فوق، عذر خواهى از اشتباهات خود به درگاه حضرت دوست باشد از اينكه پس از خلقت مادّى، امانتى را كه قبول نموده بوده فراموش كرده و تقاضاى عنايت و دستگيرى داشته تا باز به عهد عبوديّت خود ادامه دهد؛ لذا مى گويد: در جايى كه شيطان با دانه اى از پدرمان آدم ابوالبشر ٧ راهزنى كرد، من كه صدها پندار در پيش دارم، چگونه به اغواى شيطان از راه و ياد دوست خارج نشوم و نگويم: «وَ قُلْ! رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ، وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ.»[١]: (و بگو: به تو پناه مى برم از بدگوييها [و وسوسههاى زشت] شيطانها، و پروردگار! به تو پناه مى برم از اينكه در نزد من حاضر شوند [و بر من مسلّط گردند].)؛ لذا باز مى گويد:
|
آتش آن نيست كه بر خنده او گريد شمع |
آتش آن است كه در خرمنِ پروانه زدند |
|
كنايه از اينكه: اگر انبياء و اولياء : با چهره اى خندان بار امانت الهى را با هزاران مشكلات عالم طبيعت كشيدند تا در اين راه عمرشان پايان يافت، امرى گران نمىباشد، زيرا آنان را قوّت معنوى غالب بر عالم طبيعى بود، ولى ما تابعين و پروانگان به دور شمع وجودِ آنان كه مشكلات عالم طبيعت غالب بر جنبه معنوى در ماست، قدرت حمل آن را نداريم، ناچار بايد از نَفَس گرم انبياء و اولياء : يارى طلبيم تا بتوانيم امانت الهى را در اين عالم حمل نماييم ..
[١] - مؤمنون: ٩٧ و ٩٨.