جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٢ - غزل ١٧٣ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
|
ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك فشان |
تا به چند از غمِ ايّام جگر خون باشى؟[١] |
|
و انصافاً خواجه در بيانات شيواى غزليات خود شكر و حق اين نعمت را به سالكين با نصايح ادا فرموده. در جايى مى گويد:
|
اى دل! آنْ بِهْ كه خراب از مِىِ گلگون باشى |
بى زر و گنج، به صد حشمتِ قارون باشى |
|
|
در مقامى كه صدارات به فقيران بخشند |
چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى |
|
|
تاجِ شاهى طلبى، گوهرِ ذاتى بنما |
ور خود از گوهرِ جمشيد و فريدون باشى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش |
كى روى؟ ره ز كه پرسى؟ چه كنى؟ چون باشى؟[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
اى دل! به كوى عشق گذارى نمى كنى |
اسباب جمع دارى و كارى نمى كنى |
|
|
چوگانِ كام در كف و گويى نمى زنى |
بازى چنين به دست و شكارى نمى كنى |
|
|
اين خون كه موج مى زند اندر جگر چرا |
در كارِ رنگ و بوى نگارى نمى كنى؟ |
|
|
مشكين از آن نشد دمِ خلقت كه چون صبا |
بر خاكِ كوى دوست گذارى نمى كنى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٧، ص ٣٧٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٧، ص ٣٧٩.