جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٠ - غزل ١٧٣ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
خواجه هم مى خواهد با اين بيان بگويد: محبوبا! تا مشاهدهات نكرده بودم نگرانى از ابتلائات خود داشتم. و چون تو را ذاتاً و صفتاً و اسماً در مظاهر و با ايشان مشاهده نمودم، از غم و غصّه رهايى يافتم و دست تربيت را در هجر و وصل خود بالعيان ديدم؛ كه:
١٢٥٩
«سُبْحانَكَ ما أَضْيَقَ الطُّرُقَ عَلى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَليلَه! وَ ما أَوْضَحَ الْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَهُ!»
[١]: (پاك و منزّهى تو! چقدر راهها براى كسى كه تو راهنمايش نباشى تنگ است! و چقدر حق نزد كسى كه تو راهنمايى نموده باشى، واضح و روشن است!.) در جايى مى گويد:
|
آن پريشانىِ شبهاىِ دراز و غمِ عشق |
همه در سايه گيسوىِ نگار آخر شد |
|
|
گر چه آشفتگىِ حالِ من از زلفِ تو بود |
حلّ اين عُقده هم از زلفِ نگار آخر شد[٢] |
|
ولى اين را نيز نمى توان از نظر انداخت كه:
|
همّتِ پيرِ مغان و نَفَسِ رندان بود |
كه ز بندِ غمِ ايّام نجاتم دادند |
|
اساسىترين چيز در آن مشاهده و رهايى از نگرانيهاى روزگار فراقم، همّت و مدد پير مغان (رسول الله ٦ و على و اولادش : و يا استاد- نَفَسهاى قدسى اهل كمال در دعاهايشان بود، لذا شكر گذار آن مى باشم؛ كه:
١٢٦٠
«اشْكَرُكُمْ لِلّهِ، اشْكَرُكُمْ لِلنّاسِ.»
[٣]: (سپاسگزارترين شما از خدا، كسى است كه نسبت به مردم از همه سپاسگزارتر است.) بخواهد بگويد:
|
بنده پيرِ مغانم كه ز جهلم برهاند |
پيرِ ما هرچه كند، عينِ رعايت باشد[٤] |
|
و بگويد:.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.
[٣] - اصول كافى، ج ٢، ص ٩٩، روايت ٣٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.