جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٩ - غزل ١٧٢ در نظر بازى ما بىخبران حيرانند
|
آن كه تاجِ سرِ من خاكِ كف پايش بود |
پادشاهى بكنم، گر به سرم باز آيد |
|
|
كوسِ نو دولتى از بامِ سعادت بزنم |
گر ببينم كه مَهِ نو سفرم باز آيد |
|
|
آرزومندِ رخِ چون مَهِ شاهم حافظ! |
همّتى، تا به سلامت ز درم باز آيد[١] |
|
|
زاهد ار رندى حافظ نكند فهم، چه باك؟ |
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند |
|
با همه گفتارى كه از اوّل غزل تا به اينجا با كنايه از حالات و مشاهدات عاشقان حضرت معشوق بيان نمودم، اگر زاهد باز از خواجهات بگريزد و به سرّش آگاه نشود، هراسى نيست؛ زيرا گفتار ما بر طبق فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ.»[٢]: (همان فطرت و سرشت خدايى، كه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگونى ايى در آفرينش خدا نيست.) مىباشد، و «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ.»[٣]: (ولى اكثر مردم نمى دانند.) نادانان از خوانندگان قرآن مى گريزند كه:
١٢٤٨
«أَلْبَيْتُ الذَّى يُقْرَأُ فيهِ الْقُرْآنُ وَيُذْكَرُ اللّهُ- عِزَّ وَجَلَّ- فيهِ، تَكْثُرُ بَرَكَتُهُ، وَتَحْضُرُهُ الْمَلائِكَةُ، وَتَهْجُرُهُ الشَّياطينُ.»
[٤]: (خانه اى كه در آن قرائت قرآن و ياد خداوند- عزّ وجلّ- مىشود، پر بركت مى گردد، و ملائكه در آن حضور پيدا مى كنند، و شيطانها از آنجا كوچ مى كنند.).
بخواهد بگويد:
|
زاهد دهدم توبه ز روى تو، زهى روى! |
هيچش زخدا شرم و ز روى تو حيا نيست |
|
|
چون چشمِ تو دل مى برد از گوشه نشينان |
دنبالِ تو بودن گنه از جانب ما نيست[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - روم: ٣٠.
[٤] - اصول كافى، ج ٢، ص ٦١٠، روايت ٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.