جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٨ - غزل ١٧٢ در نظر بازى ما بىخبران حيرانند
گرفته است،[١] و چرا ما و تمامى آدميان بنده انبياء و اولياء : نباشيم در حالى كه على ٧ فرموده است:
١٢٧٥
«أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبيدِ مُحَمَّدٍ ٦.»
[٢]: (من بنده اى از بندگان حضرت محمد ص هستم.)
|
مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم |
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند |
|
كنايه از اينكه: دلبرا! آيا مى شود ما تهيدستان و گدايان باده مشاهدات خود را (كه جز اعمال ظاهرى و عبادات صورى و قشرى چيز ديگرى نداريم، تا ديدارت را خريدار شويم و از نفحات و تجلّيات شور آورندهات بهرهمند گرديم) پذيرا شوى و از باده لقاء خويش بهرهمند سازى؟ «آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند» بخواهد بگويد:
|
اين خرقه كه من دارم، در رَهنِ شراب اولى |
وين دفترِ بىمعنى، غرقِ مِىِ ناب اولى |
|
|
چون عمر تبه كردم، چندان كه نگه كردم |
در كُنجِ خراباتى، افتاده خراب اولى[٣] |
|
|
گر به نزهتگهِ ارواح بَرَد بوىِ تو، باد |
عقل و جان، گوهرِ هستى به نثار افشانند |
|
معشوقا! نه تنها ما عاشقان و مفلسان توايم، كه نسيمهاى رحمت و تجلّيات و بوى خوش به طرب آورندهات اگر به تماشاگاه و آسايشگاه ارواح نيز رسد، عقل و جان نيز در برابر آنها گوهر هستى خود را از دست خواهند داد.
بخواهد با اين بيان تقاضاى ديدار ديگر بار حضرت معشوق را نموده و بگويد:
|
اگر آن طايرِ قدسى ز درم باز آيد |
عمرِ بگذشته، به پيرانه سرم باز آيد |
|
|
گر نثارِ قدمِ يارِ گرامى نكنم |
جوهرِ جان، به چه كارِ دگرم باز آيد |
|
[١] - به روايت ٣٤، باب ١٠، ص ٣٤٤، ج ٥ بحار الانوار و روايات ديگر آن باب رجوع شود.
[٢] - توحيد صدوق، ص ١٧٤، روايت ٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٧، ص ٣٨٥.