جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٥ - غزل ١٧٢ در نظر بازى ما بىخبران حيرانند
و تويى آشكار و پيدا براى هر چيز.- بگويد:
١٢٤٣
«وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذّى اضاءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ، يا نُورُ! يا قُدّوسُ!.»
[١]: (و [از تو مسئلت دارم] به نور روى [و اسماء و صفاتت] كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است. اى نور! اى پاك و منزّه [از هر نقص]!)
|
ز باغِ وصلِ تو يابد رياضِ رضوان آب |
ز تابِ هجرِ تو دارد شرارِ دوزخ تاب |
|
|
به حسنِ عارض و قدّ تو برده اند پناه |
بهشت و طوبى، طُوبى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآب |
|
|
بهار، شرحِ جمالِ تو داده در هر فصل |
بهشت، ذكرِ جميلِ تو كرده در هر باب |
|
|
مرا به دورِ لبت شد يقين كه جوهرِ لعل |
پديد مى شود از آفتابِ عالمتاب[٢] |
|
|
مگرم شيوه چشم تو بياموزد كار |
ور نه مستورى و مستى، همه كس نتوانند |
|
گويا خواجه در اين بيت در مقام تقاضاى منزلت جمع از محبوب شده و مىگويد: معشوقا! مرا توانِ اينكه هموارهات مشاهده كنم نمى باشد. به جاذبه چشمان و جمال مستت مرا از من بگير و بكلّى از خويشم بيرون كن و مقام جمعم عنايت فرما، تا هيچگاه از ديدارت محروم نباشم.
بخواهد بگويد:
١٤١٨
«الهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، ولا حَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٣]: (بار الها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند و به آنها نظر افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كردى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.- بگويد:
١٢٨٩
«الهى! امَرْتَ بِالرُّجوعِ الَى الآثارِ، فَارْجِعْنى الَيْكَ بِكِسْوَةِ الأَنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ حَتّى ارْجِعَ الَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ الَيْكَ مِنْها، مَصونَ السّرّ عَنِ النَّظَرِ الَيْها وَمَرْفوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها.»
[٤]: (بارالها! [پس از آنكه.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢، ص ٥٢.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.