جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٤ - غزل ١٧٢ در نظر بازى ما بىخبران حيرانند
عاشقى او را نمودن و گله و شكايت از فراق او، با رضايت داشتن به قضا و قدرش سازش ندارد و لافى است دروغ «عشقبازانِ چنين، مستحقّ هجرانند» كه علىّ ٧ فرمود:
١٢٤١
«شَرُّ الأمورِ، أَلسَّخَطُ لِلْقَضاءِ.»
[١]: (بدترين امور، ناخشنودى از قضا و اراده حتمى خداوند است.).
زيرا كسى كه معشوق را مى خواهد، بايد خواستههاى او را نيز بخواهد و بگويد:
|
گر ز دستِ زلفِ مشكينت خطايى رفت، رفت |
ور زِ هندوى شما بر ما جفايى رفت، رفت |
|
|
برقِ عشق از خرمنِ پشمينه پوشى سوخت، سوخت |
جورِ شاهِ كامران گر بر گدايى رفت، رفت |
|
|
در طريقت، رنجشِ خاطر نباشد، مِىْ بيار |
هر كدورت را كه بينى، چون صفايى رفت، رفت[٢] |
|
|
جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست |
ماه و خورشيد همين آينه مى گردانند |
|
اى آنان كه مرا در عشق ورزىام به محبوب آزار مى دهيد! جمال حضرتش تنها تماشاگه من نيست، همه مظاهر عالم هستى بلكه ماه و خورشيد آسمان عالم طبيعت نيز دانسته و ندانسته به جمال او عشق مى ورزند، و آينه دار تجلّيات اويند.
بخواهد بگويد:
١٠٣٨
«وَانْتَ الَّذى لا الهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْ ءٌ وَانْتَ الّذى تَعَرَّفْتَ الَىَّ فى كُلّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهراً فى كُلّ شَىْءٍ، وَانْتَ الظّاهِرُ لَكُلّ شَىْءٍ.»
[٣]: (و تويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه اشياء شناساندى، پس هيچ چيز به تو جاهل نيست، و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى، پس تو را آشكار و هويدا در همه چيز ديدم،.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب القضاء، ص ٣٢٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٧، ص ٨٨.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.