جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٣ - غزل ١٧٢ در نظر بازى ما بىخبران حيرانند
|
ز زهدِ خشك ملولم، بيار باده ناب |
كه بوى باده، دماغم مدام تر دارد |
|
|
زباده هيچت اگر نيست، اين نه بس كه تو را |
دمى ز وسوسه عقل بىخبر دارد؟![١] |
|
و مى گويند:
|
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه |
رند از رهِ نياز به دارُ السَّلام رفت |
|
|
زاهد! تو دان و خلوت تنهايى و نياز |
عُشّاق را حواله به عيشِ مدام رفت[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «مغبچگان» سالكين عاشق و مراد از «صوفى»، اهل صفوت و دست يافتگان به مقصود باشد و بخواهد بگويد: اگر سالكين مبتدى از آنچه ما بدان رسيده ايم آگاه شوند، از آغاز در طريقه ما خرقه پوشان و اهل صَفْوَت و صفا قدم نخواهند گذارد؛ كه امام صادق ٧ فرمود:
١٢٤٠
«لا تَطَّلِعْ صَديقَكَ مِنْ سِرّكَ الّا ما لَوِ اطَّلَعَ عَلَيْهِ عَدُوُّكَ لَم يَضُرُّكَ، فَانَّ الصَّديقَ قَدْ يَكونُ عَدُوّكَ يَوْماًمّا.»
[٣]: (دوستت را از رازت با خبر مساز، مگر به اندازه اى كه اگر دشمنت بر آن اطلاع پيدا كند ضررى به تو نمى رسد، زيرا چه بسا روزى دوست، دشمن شود.).
پس اسرار خود را نبايد براى آنان فاش ساخت تا شايد بتوانند به تدريج در اين راه اقدام بگذارند.
|
لافِ عشق و گله از يار زهى لافِ خلاف |
عشق بازانِ چنين، مستحقِ هجرانند |
|
گويا خواجه در اين بيت مى خواهد از علّت محروميّت گذشته و فعلىاش از ديدار محبوب سخن گفته باشد. مىگويد: دم از عشق حضرت دوست و اظهار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٣] - بحار الانوار، ج ٧٥، ص ٧١، روايت ١٢.