جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٧ - غزل ١٧٠ دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
خدايا! دلهاى آنان كه همواره متوجّه تواند و تنها به تو آرامش مى يابند، سرگشته و واله توست.).
خواجه هم مى خواهد با بيان فوق به چنين امرى اشاره نموده، و در نتيجه تقاضاى آن را كند و بگويد:
|
به عنايت نظرى كن، كه منِ دلشده را |
نرود بىمددِ لطفِ تو كارى از پيش |
|
|
آخراى از پادشهِ حسن وملاحت! چه شود |
گر لبِ لعلِ تو ريزد نمكى بر دلِ ريش |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
و بگويد:
|
بسى شديم و نشد عشق را كرانه پديد |
تَبارَكَ اللَّه از اين ره! كه نيست پايانش |
|
|
جمالِ كعبه مگر عذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش[٢] |
|
|
نظرِ پاك توان در رخِ جانان ديدن |
كه در آئينه نظر، جز به صفا نتوان كرد |
|
خواجه در اين بيت به علّت محروميّت خويش از ديدار معشوق اشاره كرده و مىگويد: همان گونه كه آئينه تا از غبار پاكيزه نشود صفا نداشته باشد، خود را نمىتوان در آن ديد؛ اگر ديده دل عاشق از كدورات عالم طبيعت پاكيزه نگردد، جمال محبوب را نمى تواند در آن ببيند.
بخواهد با اين بيان بگويد:
١٢٢٧
«ألّلهُمَّ! وَاقْشَعْ عَنْ بَصائِرنا سَحابَ الإِرْتِيابِ، وَاكْشِفْ عَنْ قُلوبِنا أَغْشيَةَ الْمِرْيَةِ وَالْحِجابِ، وَأَزْهِقِ الْباطِلَ عَنْ ضَمائِرِنا، وَأَثْبِتِ الْحَقَّ فى سَرائِرِنا؛ فَإِنَّ الشُّكوكَ وَالظُّنونَ لَواقِحُ الْفِتَنِ، وَمُكَدّرَةٌ لِصَفْوِ الْمَنائِحِ وَالْمِنَنِ.»
[٣]: (معبودا [بار خدايا] و از چشم بصيرت ما ابر شك و ريب را بر طرف نموده و از دلهايمان پردههاى شك و حجاب را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.