جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٦ - غزل ١٧٠ دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
نورزند، و خود آنان را بر اين خلق فرمودهاى؛ كه:
١٢٢٥
«ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُم عَلى مَشيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طريقَ ارادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ، لا يَمْلِكونَ تَأْخيراً عَمّا قَدَّمَهُمْ إِلَيْهِ، وَلا يَسْتَطيعونَ تَقَدُّماً الى ما أَخَّرَهُمْ عَنْهُ.»
[١]: (به قدرت خويش مخلوقات را نو آفريد و بر طبق خواست خود اختراع فرمود، سپس آنها را در راه اراده خويش روان گردانيد و در راه محبّتش بر انگيخت، به گونه اى كه نمى توانند از آنچه مقدّمشان داشته عقب برگردند و قادر نيستند به سوى آنچه كه مؤخّرشان داشته پيشى گيرند.).
حال من چگونه مى توانم آنها را چنان ببينم كه دانسته و ندانسته به جنابت عشق مىورزند و خويش را محروم از مشاهدهات بنگرم.
خلاصه با اين بيان در مقام گله گذارى از روزگار هجرانش بوده و مى خواهد بگويد:
|
دلِ ديوانه از آن شد، كه پذيرد درمان |
مگرش هم ز سرِ زلفِ تو زنجير كنم |
|
|
آنچه در مدّتِ هجرِ تو كشيدم هيهات! |
در دو صد نامه محال است كه تحرير كنم |
|
|
با سرِ زلفِ تو مجموعِ پريشانى خويش |
كو مجالى كه يكايك همه تقرير كنم؟ |
|
|
گر بدانم كه وصالِ تو بدين دست دهد |
دين و دل را همه در بازم و توفير كنم[٢] |
|
|
من چه گويم كه تو را نازكى طبعِ لطيف |
تا به حدّى است كه آهسته دعا نتوان كرد |
|
آرى، آنان كه غرق در حال انس و توجّه به محبوب و در حيرت ديدار او فرو رفتهاند، خود را نمى بينند تا بتوانند حتّى آهسته دعا كنند و يا از خويش اظهار وجود داشته باشند؛ زيرا كسى كه در آن حال قرار دارد اگر آنى به خود و دعاى خود توجّه كند، از آن مشاهده محروم مى گردد؛ كه:
١٣٤٠
«أَلّلهُمَّ! انَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتينَ الَيْكَ و الهَةٌ.»
[٣]: (بار.
[١] - صحيفه سجّاديه، دعاى ١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٣، ص ٣١٢.
[٣] - بحار الانوار، ج ١٠٠، ص ٢٦٤.