جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٣ - غزل ١٧٠ دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
|
ملامتگر چه دريابد ز رازِ عاشق و معشوق |
نبيند چشمِ نابينا، خصوص اسرار پنهانى[١] |
|
|
عارضش را به مَثَل ماهِ فلك نتوان خواند |
نسبتِ دوست به هر بىسر و پا نتوان كرد |
|
بخواهد بگويد: جمال حضرت معشوق را هرگز نمى توان به ماه آسمان كه بىسر و پاست و يا به مظاهر تشبيه نمود؛ كه: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.»[٢]: (خداوند، نور آسمانها و زمين مى باشد.- نيز: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ.»[٣]: (چيزى همانند او نيست.- همچنين: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى، فَادْعُوهُ بِها.»[٤]: (و تمامى نامهاى نيكوتر از آن خداست، پس او را به وسيله آنها بخوانيد.- بگويد:
|
به حسنِ خلق و وفا كس به يارِ ما نرسد |
تو را در اين سخن انكارِ كارِ ما نرسد |
|
|
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن و ملاحت به يارِ ما نرسد |
|
|
هزار نقد به بازارِ كائنات آرند |
يكى به سكّه صاحب عيارِ ما نرسد |
|
|
هزار نقش بر آيد ز كلكِ صُنع و يكى |
به دلپذيرى نقشِ نگارِ ما نرسد[٥] |
|
و بگويد:
|
به حسنِ عارض و قدّ تو برده اند پناه |
بهشت و طوبى، طُوبى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآب |
|
|
بهار، شرحِ جمالِ تو داده در هر فصل |
بهشت، ذكرِ جميلِ تو كرده در هر باب[٦] |
|
و بگويد:
|
سَرْوِ بالاى من آن دم كه در آيد به سماع |
چه محل جامه جان را كه قبا نتوان كرد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٢] - نور: ٣٥.
[٣] - شورى: ١١.
[٤] - اعراف: ١٨٠.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢، ص ٥٢.