جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٢ - غزل ١٧٠ دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلا بگردان |
|
|
حافظ! ز خوب رويان، قسمت جز اينقدر نيست |
گر نيست رضايى، حكمِ قضا بگردان[١] |
|
و بگويد:
|
اى پادشهِ خوبان! داد از غمِ تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى |
|
|
اى دردِ توام درمان، در بسترِ ناكامى |
وى يادِ توام مونس، در گوشه تنهايى[٢] |
|
|
دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست |
به فسونى كه كند خصم، رها نتوان كرد |
|
كنايه از اينكه: عمرى كوشيدم تا وصال حضرت دوست نصيبم گرديد، ديگر محال است هجران او سبب شود به وسوسه و حيلههاى شيطان و بدخواهان گوش فرا دهم و ديگر بار در طلب ديدار او نباشم، به ياد محبوبم استوار خواهم ماند تا بازش مشاهده نمايم؛ كه: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ، تَذَكَّرُوا، فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ.»[٣]: (همانا كسانى كه تقواى الهى داشتند، هنگامى كه رهگذرى [وسوسهگر] از شيطان به آنان مى رسد، [خدا را] يادآور شده، پس بينا مى گردند.) در جايى مى گويد:
|
ز رقيبِ ديو سيرت، به خدا همى پناهم |
مگر آن شهابِ ثاقب، مددى كند سها را[٤] |
|
و مى گويد:
|
هواه خواهِ توام جانا! و مى دانم كه مى دانى |
كه هم ناديده مى دانى و هم ننوشته مى خوانى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.
[٣] - اعراف: ٢٠١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.