جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٠ - غزل ١٧٠ دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به حضرت محبوب بوده و از مشكلاتى كه در راهِ ديدارش داشته گله نموده و مى گويد:
|
دست در حلقه آن زلفِ دو تا نتوان كرد |
تكيه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان كرد |
|
آرى جضرت دوست، عالم را به اسم و صفت جلال و جمال خويش آفريد و بندگانش را در كشاكش آن دو قرار داده تا آنان را بدين وسيله آزمايش نمايد. عاشقان ديدار خويش را نيز با اين دو اسم در جذب و دفع قرار مى دهد؛ لذا نمى توان گفتش چرا چنين مقرَّر فرموده اى تا ما نتوانيم به عهد: «أَوْفُوا بِعَهْدِي.»[١]: (به عهد و پيمان خود با من وفادار باشيد.) عمل كرده و تو نيز به عهد: «أُوفِ بِعَهْدِكُمْ.»[٢]: (من نيز به پيمان خود با شما وفا كنم.) عمل نمايى و نمى توان گفت چرا نفحات خود را شامل حال ما ننموده زيرا: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ.»[٣]: (خداوند، از آنچه انجام مى دهد مورد بازخواست قرار نمى گيرد، و آنان [همگان] مورد بازخواست قرار مى گيرند.).
و ممكن است بخواهد به خود خطاب كرده و بگويد:
|
مرا در منزلِ جانان چه امن و عيش، چون هر دم |
جرس فرياد مى دارد كه بر بنديد محملها[٤] |
|
[١] ( ١، ٢) بقره: ٤٠.
[٢] ( ١، ٢) بقره: ٤٠.
[٣] - انبياء: ٢٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١، ص ٣٨.