جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٢ - غزل ١٦٨ دلا! بسوز، كه سوز تو كارها بكند
|
همّت پير مغان و نَفَس رندان بود |
كه ز بند غم ايّام نجاتم دادند[١] |
|
|
بسوخت حافظ وبويى ززلفِ يارنبرد |
مگر دلالتِ اين دولتش، صبابكند |
|
در تمنّاى ديدار حضرت دوست دلى سوزان دارم، اميد آنم هست كه نفحات الهى پرده از رخسار مظاهر عالم بر كنار نمايد و بوى او را از اين طريق استشمام نمايم و به ملكوت آنان راه يابم و جمالش را با خويش و كثرات مشاهده كنم؛ كه:
١٢١٨
أَنْتَ «الَّذى لا إلهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلّ شَىْءٍ فَما جَهِلَكَ شَىْ ءٌ، وَانْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ الَىَّ فى كُلّ شَىْءٍ فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْءٍ، وَأَنْتَ الظّاهِرُ لِكُلّ شَىْءٍ.»
[٢]: (و تويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه اشياء شناساندى، پس هيچ چيز به تو جاهل نيست، و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى، پس تو را آشكار و هويدا در همه چيز ديدم و تويى آشكار و پيدا براى هر چيز.).
بخواهد بگويد:
|
صبا! اگر گذرى افتدت به كشورِ دوست |
بيار نفحه اى از گيسوى مُعَنْبرِ دوست |
|
|
به جانِ او كه به شكرانه جان بر افشانم |
اگر به سوى من آرى پيامى از بَرِ دوست |
|
|
وگر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار |
براى ديده بياور غبارى از دَرِ دوست[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٤، ص ٨٦.