جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ١٦٨ دلا! بسوز، كه سوز تو كارها بكند
|
بر سرِ آنم كه گر ز دست بر آيد |
دست به كارى زنم كه غصّه سر آيد |
|
|
خلوتِ دل نيست جاىِ صحبت اغيار |
ديو چو بيرون رود، فرشته در آيد |
|
|
صحبتِ حكّام ظلمتِ شبِ يلداست |
نور زِ خورشيد خواه، بو كه بر آيد[١] |
|
و به خود خطاب كرده مى گويد:
|
تو با خداى خود انداز كار و دل خوشدار |
كه رحم اگر نكند مدّعى، خدا بكند |
|
توجّه تامّ به ذات پاك بىنياز محبوب است كه تو را از همّ و غمّ هجران خلاصى مىبخشد و از وسوسههاى نفسانى و شيطانى مى رهاند، بخواهد بگويد:
١٢١٧
«سُبْحانَكَ ما أَضْيَقَ الطُّرُقَ عَلى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَليلَهُ! وَ ما أَوْضَحَ الْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَهُ!.»
[٢]: (پاك و منزّهى تو! چقدر راهها براى كسى كه تو راهنمايش نباشى، تنگ است! و چقدر حقّ در نزد كسى كه تو راهنمايى نموده باشى، واضح و روشن است!- بگويد:
|
مرا گداىِ تو بودن ز سلطنت خوشتر |
كه ذُلّ جور و جفاى تو عزّ و جاهِ من است |
|
|
مگر به تيغِ اجَل خيمه بر كنم، ور نه |
رميدن از دَرِ دولت نه رسم و راهِ من است |
|
|
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روى |
فرازِ مَسندِ خورشيد، تكيه گاهِ من است[٣] |
|
با اين همه گفتارى كه با خود براى چاره جويى روزگار هجرانم نمودم، امّا:
|
ز بخت خفته ملولم، بود كه بيدارى |
به وقتِ فاتحه صبح يك دعا بكند |
|
از بخت و لطيفه روحانىِ خفته و بىتوفيق خود ملولم، چشم اميد به دعاى سحر خيزى دوختهام، تا شايد از ملالت هجران رهايى يابم. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٦، ص ١٣٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠، ص ٦٤.