جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٥ - غزل ١٦٧ دل از من برد و روى از من نهان كرد
در واقع بخواهد خود را دعوت به صبر نمايد و بگويد:
|
باغبان گر پنج روزى صحبتِ گل بايدش |
بر جفاىِ خارِ هجران، صبرِ بلبل بايدش |
|
|
اى دل! اندر بندِ زلفش از پريشانى منال |
مرغِ زيرك چون به دام افتد، تحمّل بايدش |
|
|
رندِ عالم سوز را با مصلحت بينى چه كار؟ |
كارِ مُلك است آن كه تدبير و تأمّل بايدش |
|
|
نازها زآن نرگسِ مستانه مى بايد كشيد |
اين دلِ شوريده گر آن زلف و كاكل بايدش[١] |
|
|
عدو با جانِ حافظ آن نكردى |
كه تيرِ چشم آن ابرو كمان كرد |
|
گويا مى خواهد بگويد: حضرت دوست با چشمان و تجلّيات جمالىاش چنان مرا به خود جذب نمود و با كمان ابروان و تير مژگان و جلالش هدف قرار داد و فانى ساخت كه توصيف آن را نمى توان نمود.
و يا آنكه: با جمالش مرا به خود جذب نموده و با جلالش دستِ ردّ به سينهام زده و بىعنايتى نمود و مرا در اشتياق ديدارش رها ساخت.
بيان دوّم با ديگر ابيات سازشش بيشتر است.
بخواهد بگويد:
|
ديدى اى دل! كه غمِ يار، دگر بار چه كرد |
چون بشد دلبر و با يارِ وفادار چه كرد |
|
|
آه از آن نرگسِ جادو كه چه بازى انگيخت |
واى از آن مست كه مردمِ هشيار چه كرد |
|
|
اشكِ من رنگِ شَفَق يافت ز بىمهرىِ يار |
طالعِ بىشفقت بين كه در اين كار چه كرد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٠، ص ٢٥٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٩، ص ١٤٧.