جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٤ - غزل ١٦٧ دل از من برد و روى از من نهان كرد
|
بدان سان سوخت دل امشب كه بر من |
صراحى گريه و بربط فغان كرد |
|
كنايه از اينكه: هنگامى كه حضرت دوست دل از من برد و روى از من نهاد كرد، آتشى از عشقش در درونم شعله ور شد كه امورى كه پيش از اين سبب ديدارم گشته بودند به گريه و فرياد در آمدند. (سخنى است عاشقانه، بخواهد اشاره به شدّت ناراحتى خويش از محروميّت ديدار محبوب بنمايد.).
بخواهد بگويد:
|
بر شمع نرفت از گذر آتشِ دل، دوش |
آن دود كه از سوزِ جگر بر سَرِ ما رفت |
|
|
از پاى فتاديم چو آمد شبِ هجران |
در درد بمانديم چو از دست دوا رفت |
|
|
احرام چو بنديم كه آن قبله نه اينجاست |
در سعى چه كوشيم كه از مروه، صفا رفت[١] |
|
و بگويد:
|
ماهىّ و مرغ دوش نخفت از فغانِ من |
وآن شوخ ديده بين كه سر از خواب بر نكرد |
|
|
شوخى نگر كه مرغِ دلِ بال و پر كباب |
سوداىِ خامِ عاشقى از سر بدر نكرد[٢] |
|
امّا با اين همه:
|
ميان مهربانان كى توان گفت: |
كه يارِ من چنين گفت و چنان كرد |
|
چگونه مى توان گله و شكايت از محبوب نزد آن كه قرب منزلت با او دارند نمود؟ زيرا آنان از چگونگى حال من خبر دارند و گفتار مرا سخنى گله آميز از محبوب مى دانند، و حال آنكه: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ.»[٣]: (خدا از آنچه انجام مى دهد، باز خواست نمى شود، و آنها بازخواست مى شوند.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩، ص ٦٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.
[٣] - انبياء: ٢٣.