جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٣ - غزل ١٦٧ دل از من برد و روى از من نهان كرد
|
گشادِ كارِ مشتاقان، در آن ابروى دلبند است |
خدا را يك نَفَس با ما، گره بگشا ز پيشانى |
|
|
چراغ افروزِ چشمِ ما، نسيمِ زلفِ خوبان است |
مباد اين جمع را يارب! غم از بادِ پريشانى[١] |
|
و بگويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاكِ دَرِ يار بيار |
ببر اندوهِ دل و مژده دلدار بيار |
|
|
به وفاى تو كه خاكِ رَهِ آن يارِ عزيز |
بى غبارى كه پديد آيد از اغيار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينه كردار بيار[٢] |
|
امّا:
|
كجا گويم كه با اين دردِ جانسوز |
طبيبم قصدِ جانِ ناتوان كرد |
|
اين مصيبت را با چه كسى مى توان گفت كه من طلب ديدار حضرت دوست را مىنمودم تا درد جانسوز اشتياقم را به ديدارش معالجه نمايم و او مى خواست جانِ ناتوان و هجران كشيده مرا از من بستاند. و نظر به اينكه هنوز آمادگى براى آن را نداشتم، روى از من بپوشيد و به هجرانم مبتلا ساخت.
شايد بخواهد با اين بيان بگويد: اينك آماده گرفته شدن جان خويش هستم، محبوبا! از كُشتنم مضايقه مفرما تا به مشاهدهات دست يابم؛ زيرا:
|
بى مِهرِ رُخت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
مِنْ بَعْد چه سود ار قدمى رنجه كند دوست |
كز جان رمقى در تن رنجور نمانده است[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٥، ص ٤٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.