جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٩ - غزل ١٦٦ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ، إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ.»[١]: (اين راهى است كه تنها بر من استوار است، همانا تو هيچ سلطه و چيرگى بر بندگانم نخواهى داشت مگر بر گمراهانى كه از تو پيروى كنند.).
بخواهد بگويد:
|
ز رقيبِ ديو سيرت به خدا همى پناهم |
مگر آن شهابِ ثاقب مددى كند سها را |
|
|
همه شب در اين اميدم كه نسيمِ صبحگاهى |
به پيامِ آشنايى بنوازد آشنا را[٢] |
|
|
كلك زبان بريده حافظ در انجمن |
با كس نگفت رازِ تو تا تركِ سر نكرد |
|
كنايه از اينكه: تا به منزلت فنا و مخلَصيّت (به فتح لام) راه نيابم، از راز عالم بى انتهاىِ جمال و كمال او آگاه نخواهم گشت تا براى ديگران آن را بازگو كنم.
بخواهد بگويد:
|
هر آن خجسته نظر كز پىِ سعادت رفت |
به كُنجِ ميكده و خانه ارادت رفت |
|
|
ز رطلِ دُرد كشان كشف كرد سالكِ راه |
رموزِ غيب كه در عالَمِ شهادت رفت |
|
|
بيا و معرفت از من شنو كه در سُخنم |
ز فيضِ روحِ قدس نكته سعادت رفت[٣] |
|
[١] - حجر: ٤١- ٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٨، ص ١٠١.