جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٧ - غزل ١٦٦ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
و ممكن است تنها بخواهد گله از معشوق نموده و بگويد:
|
رندانِ تشنه لب را آبى نمى دهد كس |
گويا ولى شناسان رفتند از اين ولايت |
|
|
اى آفتابِ خوبان! مىسوزد اندرونم |
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت |
|
|
در اين شبِ سياهم گم گشت راهِ مقصود |
از گوشه اى برون آى اى كوكبِ هدايت[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
گفتم: مگر به گريه دلش مهربان كنم |
در سنگِ خاره، قطره باران اثر نكرد |
|
خواستم با اشك ديدگان، محبوب را به سر لطف آرم تا شايد عنايتى به من بنمايد؛ امّا افسوس كه آن نيز اثرى در معشوق نگذارد.
به گفته خواجه در جايى:
|
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
|
سيلِ سرشك ما ز دلش كين بدر نبرد |
در سنگ خاره قطره باران اثر نكرد |
|
گويا مى خواهد بگويد:
١٢١٢
«الهى! تَقَدَّسَ رِضاكَ عَنْ أَنْ يَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنّى؟! الهى! انْتَ الْغَنِىُّ بِذاتِكَ انْ يَصِلَ الَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ، فَكَيْفَ لاتَكُونُ غَنِيّاً عَنّى؟!»
[٢]: (بارالها! مقام رضا و خشنوديت پاك و منزّه است كه علّتى از جانبت براى آن باشد، پس چگونه از سوى من، علّتى مى تواند براى آن باشد؟! معبودا! تو به ذات خويش از آن بىنيازى كه نفعى از جانبت به تو برسد، پس چگونه از من بىنياز نباشى؟!.).
زيرا حضرت دوست نمى خواهد با بودِ ذرّه اى از وجود عاشق، جلوه هميشگى برايش داشته باشد (سنگدلى نيز اشاره به چنين امرى است). در جايى پس از رسيدن به مطلوب خود مى گويد:
|
آتشِ رُخسارِ گل، خرمنِ بلبل بسوخت |
چهره خندانِ شمع، آفتِ پروانه شد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٧، ص ٩٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.