جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٦ - غزل ١٦٦ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
و بگويد:
|
يارب! آن آهوى مشكين به خُتَن باز رسان |
وآن سهى سروِ روان را به چمن باز رسان |
|
|
دل آزرده ما را به نسيمى بنواز |
يعنى آن جانِ ز تن رفته به تن باز رسان[١] |
|
و بگويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاقِ بندگىّ و دعاگوىِ دولتم |
|
|
زآنجا كه فيضِ جامِ سعادت، فروغِ توست |
بيرون شدن نماى ز ظُلمات حيرتم[٢] |
|
و بگويد:
|
يار اگر رفت و حقِ صحبتِ ديرين نشناخت |
حاشَ لِلّه كه رَوَم من ز پىِ يارِ دگر[٣] |
|
با اين همه:
|
من ايستاده تا كُنَمش جان فدا چو شمع |
او خود گذر به من چو نسيمِ سحر نكرد |
|
من چون شمعى كه در مقابل شعله آتش، فتيلهاش آب مى شود، خويش را براى جان فشانى در برابر نور جمال حضرت محبوب آماده نموده بودم ولى به من عنايتى نداشت تا از نسيم ديدارش بهرهمند گردم و جان به پايش بسپارم، و گويا مىخواست بگويد: تا بكلّى از خويش و تعلّقات بيرون نشوى مرا با تو كارى نمىباشد؛ كه:
١٢١١
«وَانَّ الرّاحِلَ الَيْكَ قَريبُ الْمَسافَةِ، وَانَّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ، الّا انْ [وَلكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الأَعْمالُ السَّيّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[٤]: (و همانا مسافت كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، نزديك است، و به درستى كه تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [يا:
ولى] اعمال زشت [يا: آرزوهايى] كه به غير تو دارند، حجاب آنها مى شود.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٦، ص ٣٥٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٦.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.