جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٢ - غزل ١٦٥ خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
|
گر مدد خواستم از پيرِ مغان عيب مكن |
شيخ ما گفت: كه در صومعه، همّت نبود |
|
زاهدا! اگر براى پايان يافتن هجران و نايل شدن به ديدار حضرت محبوب از پير مغان مدد و همّت مى طلبم، عيبم مكن، زيرا وى به من فرمود: زاهدان و عابدان همّتشان در بندگى حق، تنها رسيدن به بهشت و نعمتهاى آن مى باشد نه صاحب نعمت. آرى در حديث معراج درباره زهّاد حقيقى آمده كه:
١٢٠٦
«يا احْمَدُ! وُجُوهُ الزّاهِدينَ مُصْفَرَّةٌ مِنْ تَعَبِ اللَّيْلِ ... قَدْ أَعْطَوُا الْمَجْهودَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ لا مِنْ خَوْفِ نارٍ، وَلا مِنْ شَوقٍ الِى الْجَنَّةِ، وَلِكِنْ يَنْظُرونَ فى مَلَكوتِ السَّماواتِ وَالأَرْضِ، كَما يَنْظُرونَ الى مَنْ فَوْقَها، فَيَعْلَمونَ انَّ اللّهَ سُبْحانَهُ اهْلٌ لِلْعِبادَةِ.»
[١]: (اى احمد! چهره زاهدان از رنج [بيدارى] شب زردگون است ... براستى كه تمام تلاش خود را بكار بستهاند، ولى نه به خاطر ترس از آتش [جهنّم]، و نه به خاطر شوق بهشت، بلكه همان گونه كه به ما فوق ملكوت [ذات اقدس الهى] توجّه دارند، به ملكوت آسمانها و زمين [و اسماء و صفات الهى] مىنگرند، و از اينجا پى مى برند كه خداوند سبحان شايستگى پرستش را دارد [لذا او را تنها از آن جهت كه شايستگى پرستش را دارد عبادت مى كنند].).
بخواهد بگويد:
|
كيميايى است عجب بندگىِ پيرِ مغان |
خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند |
|
|
شكّرِ شُكر به شكرانه بيفشان حافظ |
كه نگارِ خوشِ شيرين حركاتم دادند[٢] |
|
|
حافظا! علم و ادب ورز، كه در مجلس شاه |
هر كه را نيست ادب، لايقِ صحبت نبود |
|
خلاصه بخواهد بگويد: همان طورى كه نادانان و بىادبان را در مجلس سلاطين ظاهرى راه ندهند، بى علمان و بىادبان و كسانى كه به بندگى حضرت دوست.
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ الله سبحانه، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.