جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧١ - غزل ١٦٥ خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
مثلى است معروف كه اگر پرنده هما بر سر كسى سايه انداخت و نشست، او پادشاه مى شود. خواجه نيز بر اساس اين مَثَل معروف مى خواهد بگويد: دولت وصال و عظمت ديدار محبوب را تنها بايد از او طلب نمود و به او پناهنده شد، نه كسانى كه در كار خود عاجزند؛ كه: «قُلْ: إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لا أُشْرِكَ بِهِ.»[١]: (بگو: تنها به من دستور داده شده كه خدا را بپرستم و به او شرك نورزم.- همچنين: «قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّي، وَ لا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً.»[٢]: (بگو: تنها پروردگارم را مى خوانم، و هيچ كس و چيزى را شريك او قرار نمى دهم.- نيز: «وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.»[٣]: (و اينكه استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، و هرگز از مشركان مباش.- يا اينكه: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.»[٤]: (همانا من استوار و مستقيم، روى و تمام وجودم را به سوى كسى نمودم كه آسمانها و زمين را نو آفرينى فرمود، و من هرگز از مشركان نيستم.).
بخواهد با اين بيان بگويد: اى خواجه! اگر مى خواهى هجرانت پايان يابد، بايد به تمام وجود به حضرت دوست توجّه نمايى، اوست كه راهنماى تو به خود خواهد شد. در جايى مى گويد:
|
با يار كجا نشيند آن كو |
انديشه خاص و عام دارد |
|
|
خرّم دل آن كسى كه صحبت |
با يار على الدوام دارد[٥] |
|
و ممكن است مراد خواجه از «مرغ همايون» استاد طريقش باشد، و مراد از «زاغ و زَغَن» زهّاد قشرى، لذا به آنان خطاب كرده و مى گويد:.
[١] - رعد: ٣٦.
[٢] - جنّ: ٢٠.
[٣] - يونس: ١٠٥.
[٤] - انعام: ٧٩.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٥، ص ١٦٥.