جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٠ - غزل ١٦٥ خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
به نور محبّت دوست مزيّن نباشد، دلى تاريك و ظلمانى است؛ كه:
١٢٠٥
«وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبّكَ نَصيباً.»
[١]: (و زيان بخش شد تجارت بنده اى كه از محبت بهره اى براى او قرار ندادى.).
در واقع با اين بيان مى خواهد بگويد: بايد با سرشك ديدگان غبارهايى كه سبب شده ميان عاشق و معشوق جدايى حاصل شود زدود، تا دل نيز از محبّت حضرت محبوب سرشار، و قرب و وصل جانان محقّق گردد.
بخواهد بگويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبارِ تنم |
خوشا دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاى عالمِ قدس |
چو در سراچه تركيب تخته بندِ تنم |
|
|
بيا و هستىِ حافظ ز پيشِ او بردار |
كه با وجودِ تو كس نشنود ز من كه منم[٢] |
|
و بگويد:
|
چون طهارت نبود، كعبه و بتخانه يكى است |
نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود |
|
ديده دلى كه از تعلّقات و شرك و هوا پرستى ها پاكيزه نگشته، كجا ممكن است حضرت دوست در آن جاى داشته باشد، و ميان كعبه و بتخانه فرقى نمى گذارد، پس:
|
شست و شويى كن و آنگه به خرابات خرام |
تا نگردد ز تو اين ديرِ خراب، آلوده |
|
|
به طهارت گذران منزلِ پيرىّ و مكن |
خلعتِ شيب به تشريفِ شباب آلوده |
|
|
پاك و صافى شو و از چاه طبيعت بدر آى |
كه صفايى ندهد آبِ تراب آلوده[٣] |
|
|
دولت از مرغِ سليمان طلب و سايه او |
ز آنكه با زاغ و زَغَن، شهپر دولت نبود |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٢، ص ٣٦٨.