جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٧ - غزل ١٦٥ خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
|
رشته صبرم به مِقراضِ غمت ببريده شد |
همچنان در آتشِ هجرِ تو سوزانم چو شمع |
|
|
در شبِ هجران مرا پروانه وصلى فرست |
ورنه از آهم جهانى را بسوزانم چو شمع |
|
|
سر فرازم كن شبى از وصلِ خوداى ماهرو |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع[١] |
|
و بگويد:
|
تا به افسون نكند جادوى چشمِ تو مَدَد |
نور در سوختنِ شمعِ محبّت نبود |
|
معشوقا! دانستهام تنها طلب نمودن من حضرتت را كافى نيست، بايد جمالت را به من بنمايى تا شور و آتش عشقم در طلبت زياده گردد و از خويش رها شده و شايسته درگاهت شوم.
بخواهد بگويد:
١٢٠٢
«أَسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأَنْوارِ قُدْسِكَ، وَابْتَهِلُ الَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطائِفِ بِرّك، أَنْ تُحَقّقَ ظَنّى بِما اؤملُهُ مِنْ جَزيلِ اكْرامِكَ وَجَميلِ انْعامِكَ فِى الْقُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ الَيْكَ.»
[٢]: (به انوار [و يا عظمت] وجه [واسماء و صفات] و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدّست از تو درخواست نموده، و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت يافتن در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.) بگويد:
|
مددى گر به چراغى نكند آتشِطور |
چاره تيره شبِ وادى ايمن چه كنم؟[٣] |
|
و بگويد:
|
چو چنين نيك ز سر رشته خود بىخبرم |
آن مبادا كه مددكارى و فرصت نبود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧١.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٤، ص ٢٩٣.