جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٨ - غزل ١٦٤ خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد
نخواهد بود؛ كه:
١١٩٩
«انَّ لِرَبّكُمْ فى ايّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٍ الا! فَتَعَرّضُوا لَها.»
[١]: (براستى كه براى خداوند در طول عمر شما نسيمهايى است، هان! در معرض آن قرار گيريد.- كوشش كن تا مى توانى از آن بهرهمند شوى «كه گل تا هفته ديگر نباشد» و دوام ديدارت نخواهد بود.
در جايى مى گويد:
|
دوستان! وقتِ گل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخنِ پير مغان است به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كَرَم و وقتِ طرب مى گذرد |
چاره آن است كه سجّاده به مى بفروشيم |
|
|
خوش هوايى است فرحبخش خدايا! بفرست |
نازنينى كه به رويش مِىِ گلگون نوشيم[٢] |
|
|
عجب راهى است راهِ عشق كآنجا |
كسى سر بر كند كش سر نباشد |
|
بخواهد با اين بيان اشاره به سبب راه يافتن خود به مشاهدهاش كند و بگويد: تا كسى سَر ندهد و به مقام فنا نرسد، سرّ بقايش نبخشند. زيرا راه عشق محبوب حقيقى، راهى نيست كه حضرتش خود پرستان را به ديدارش بپذيرد، تنها كسانى به آن نعمت عظمى خواهند رسيد كه از علائق اين عالم و خود مبرّا گشته و نيستى و فناء وجود خويش را مشاهده كرده باشند.
بخواهد بگويد:
|
در طريقِ عشقبازى امن و آسايش خطاست |
ريش باد آن دل كه با دردِ تو جويد مرهمى! |
|
|
اهلِ كامِ آرزو را سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد جهان سوزى، نه خامى بىغمى |
|
|
آدمى در عالَم خاكى نمى آيد به دست |
عالمى از نو ببايد ساخت وز نو آدمى[٣] |
|
و بگويد:.
[١] - بحار الانوار، ج ٨٣، ص ٣٥٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.