جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٠ - غزل ١٦١ حسن تو هميشه در فزون باد!
مىجويم، پس به نور خويش مرا به سويت رهنمون شو و با بندگى راستين در پيشگاهت بر پادار.- نيز به خود بگويد:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدارِ يار ديدن |
در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن |
|
|
از جان طمع بريدن، آسان بود وليكن |
از دوستانِ جانى مشكل بود بريدن[١] |
|
و نيز تجليل از عظمت حضرت محبوب بنمايد و بگويد:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمايى |
خيالِ سبز خطى نقش بستهام جايى |
|
|
زمامِ دل به كسى دادهام منِ مسكين |
كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايى |
|
|
مرا كه از رُخِ تو ماه در شبستان است |
كجا بود به فروغِ ستاره پروايى[٢] |
|
|
چشمى كه نه فتنه تو باشد |
از گوهر اشك، غرقِ خون باد! |
|
الهى آن ديده دلى كه تنها جمال زيبايت او را نفريبد، و تو معشوقش نباشى، در فراقت آن قدر بگريد تا خون از ديدهاش روان گردد.
گويا مى خواهد با اين بيان خود را مورد خطاب قرار داده و بگويد:
١١٨٧
«الهى! وَرَبّى! وَسَيّدى! وَمَوْلاىَ! وَرَبّى! هَبْنى صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ اصْبِرُ عَلى فِراقِكَ ... فَبِعِزَّتِكَ- يا سَيّدى وَمَوْلاىَ!- اقْسِمُ صادِقاً، لَئِنْ تَرَكْتَنى ناطِقاً، لأَضِجَّنَّ الَيْكَ بَيْنَ اهْلِها ضَجيجَ الآملينَ، وَلأَصْرُخَنَّ الَيكَ صُراخَ الْمُسْتَصْرِخينَ، وَلأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكاءَ الْفاقِدينَ، وَلأُنادِيَنَّكَ أَيْنَ كُنْتَ: يا وَلِىَّ الْمُؤْمِنينَ! يا غايَةَ آمالِ الْعارِفينَ! يا غِياثَ الْمُسْتَغيثينَ! يا حَبيبَ قُلُوبِ الصّادِقينَ! و يا إِله الْعالَمينَ!.»
[٣]: (اى معبود و پروردگار و سرور و مولاى من و پرورنده من! گيرم كه بر عذابت صابر باشم، چگونه بر فراق و دورىات صبر كنم ... پس اى سرور و مولاى من! صادقانه به سر افرازىات سوگند ياد مى كنم كه اگر اجازه سخن گفتنم دهى، حتماً در ميان اهل آتش.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.