جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٩ - غزل ١٦١ حسن تو هميشه در فزون باد!
|
پيرانه سرم عشقِ جوانى به سر افتاد |
وآن راز كه در دل بنهفتم به در افتاد |
|
|
از راه نظر مرغِ دلم گشت هوا گير |
اى ديده! نظر كن كه به دامِ كه در افتاد[١] |
|
و همچنين در جايى مى گويد:
|
من تركِ عشقبازى و ساغر نمى كنم |
صد بار توبه كردم و ديگر نمى كنم |
|
|
باغ بهشت و سايه طوبى و قصرِ حور |
با خاكِ كوىِ دوست، برابر نمى كنم[٢] |
|
|
قدّ همه دلبران عالَم |
در خدمتِ قامتت نگون باد! |
|
|
هر سَروْ كه در چمن بر آيد |
پيشِ الفِ قَدَت چو نون باد! |
|
الهى! كه همه عالم در برابر جمال و قامت رعناى تو خاضع و خاشع باشند (كه هستند)؛ كه: «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ، وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً.»[٣]: (و تمام چهرها [موجودات] در برابر خداوند زنده و پا بر جا [و بر پا دارنده هستى] فروتن و خاضع هستند، و مسلّماً هركس كه ستمكار باشد، زيانكار و محروم خواهد بود.- خويش و جمال و كمالشان را نبينند، و الهى! كه همه سرو قامتان در چمنزار مظاهر در برابر قامتت خميده باشند و سر عبوديّت به درگاهت بسايند.
بخواهد با اين بيان بگويد:
١١٨٦
«الهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ اطْلُبُ الْوُصولَ الَيْكَ، وَبكَ اسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنورِكَ الَيْكَ، وأَقِمْنى بِصِدْقِ الْعُبودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[٤]: (بارالها! اين خوارى من است كه در پيشگاهت پيداست، و اين حال من است كه بر تو پنهان نيست، از تو وصال و رسيدن به خودت را خواهانم، و به تو بر تو راهنمايى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٢، ص ١٢٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٨.
[٣] - طه: ١١١.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.