جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٤ - غزل ١٦٠ حسب حالى ننوشتيم و شد ايامى چند
|
نقدِ دلى كه بود مرا صرفِ باده شد |
قلبِ سياه بود و از آن در حرام رفت |
|
|
ديگر مكن نصيحتِ حافظ، كه ره نيافت |
گمگشته اى كه باده عشقش به كام رفت[١] |
|
و نيز كنايه از اينكه:
|
عيب مى جمله بگفتى، هنرش نيز بگوى |
نفىِ حكمت مكن از بهرِ دلِ عامى چند |
|
اى زاهدى كه از توجّهات خالصانه و لبّى ما به حضرت دوست، عيب جويى مىنمايى، مگر كلام الهى را كه امر به اخلاص عمل فرموده نخوانده اى كه مىفرمايد: «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ.»[٢]: (و دستور داده نشده اند مگر اينكه در حالى كه دين [و اعمال عبادى] خود را براى خدا خالص نموده اند و هيچ انحرافى ندارند، خدا را بپرستند.) بيا و از نتايج خوب اعمال خالصانه (كه نايل شدن به غرض غايى خلقت است) نيز سخنى بگو، و بر حقائق پرده مپوشان و خود و ديگران را دعوت به آن بنما؛ كه: «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ.»[٣]: (با حكمت و اندرز زيبا [مردم را] به سوى راه پروردگارت فرا خوان.).
در جايى مى گويد:
|
مرا به رندى و عشق، آن فضول عيب كند |
كه اعتراض بر اسرارِ علمِ غيب كند |
|
|
كمالِ صدق و محبّت ببين، نه نقصِ گناه |
گه هر كه بىهنر افتد نظر به عيب كند |
|
|
كليدِ گنجِ سعادت، قبولِ اهلِ دل است |
مباد كس كه در اين نكته شكّ و ريب كند[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گر چه بر واعظِ شهر اين سخن آسان نشود |
تا ريا ورزد و سالوس، مسلمان نشود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٢] - بيّنه: ٥.
[٣] - نحل: ١٢٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٢، ص ١٩٧.