جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٣ - غزل ١٦٠ حسب حالى ننوشتيم و شد ايامى چند
بارش مشاهده نماييد. بخواهد بگويد:
|
به سرّ جامِ جم آنكه نظر توانى كرد |
كه خاكِ ميكده، كُحلِ بَصَر توانى كرد |
|
|
گدايىِ درِ ميخانه طُرفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك زَرْ توانى كرد |
|
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت، گذر توانى كرد؟[١] |
|
و نيز بگويد:
|
من آن نه رندم كه تركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
گرچه گرد آلودِ فقرم، شرم باد از همّتم |
گر به آبِ چشمه خورشيد، دامن تر كنم |
|
|
من كه دارم در گدايى گنجِ سلطانى به دست |
كى طمع در گردشِ گردونِ دون پرور كنم؟[٢] |
|
|
زاهد از كوچه رندان به سلامت بگُذر |
تا خرابت نكند صحبتِ بدنامى چند |
|
زاهدا! چون به كوى رندان گذرت افتد، بزودى بگذر، تا مصاحبت و ديدار كسانى كه آنان را بد مى پندارى در تو اثر نكند كه از طريقه خود بازمانى.
كنايه از اينكه: زاهدا! روزى بود كه گفتار و كردار تو در ما اثرى مى گذاشت، ولى پس از ديدار حضرت دوست و راه يافتن به خميره فطرى «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ.»[٣]: (همان فطرت و سرشت خدايى، كه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگونى اى در آفرينش خدا نيست.) امكان ندارد طريقه تو را اختيار نمائيم؛ بترس از هم كيش شدن با ما و آگاه نمودنمان تو را به طريقه فطرىات و جدايى گرفتنت از زهد خشك. در جايى مى گويد:
|
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه |
رند از رهِ نياز به دار السّلام رفت |
|
|
زاهد! تو دان و خلوت تنهايى و نياز |
عُشّاق را حواله به عيشِ مدام رفت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٣] - روم: ٣٠.