جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٢ - غزل ١٦٠ حسب حالى ننوشتيم و شد ايامى چند
بخواهد به خود و سالكين خطاب كرده بگويد: اى خواجه! واى سالكين! همواره كشاكش جلال و جمال و هجر و وصل حضرت دوست است كه عاشق را به منزلت فناء نايل مى سازد، نه جمالِ به تنهايى. جمالش جذب و جلالش به نابودى و از خود گسسته شدن دعوت مى نمايد؛ بنابراين بدون تحمّل مشكلات و هجران ممكن نيست به دوام وصالش راه يابيم پس به هجرانش صابر باش كه:
١١٨٤
«انَّ اللّهَ انّما يَهَبُ الْمَنازِلَ الشَّريفَةَ لِعبادِهِ بِاحْتمالِ الْمَكارِهِ.»
[١]: (خداوند، مقامات والا را تنها در برابر تحمّل امور ناپسند و ناخوشايند به بندگانش ارزانى مى دارد.) بخواهد بگويد:
|
درويش! مكن ناله ز شمشيرِ احبّا |
كاين طايفه از كُشته ستانند غرامت |
|
|
در خرقه زن آتش، كه خَمِ ابروىِ ساقى |
بر مى شكند گوشه محرابِ امامت |
|
|
حاشا كه من از جور و جفاى تو بنالم! |
بيدادِ لطيفان همه لطف است و كرامت[٢] |
|
و بگويد:
|
پرسيدم از طبيبى احوال دوست، گفتا: |
فى بُعدها عذاب، فى قربها سلامة |
|
|
گفتم: ملامت آردگر گرد دوست گردم |
وَاللّهِ ما رَأَيْنا حُبّاً بِلا مَلامَة[٣] |
|
و بگويد:
|
اى گدايانِ خرابات! خدا يارِ شماست |
چشمِ انعام نداريد ز انعامى چند |
|
اى عاشقان و فريفتگان حضرت محبوب و كسانى كه در راه او گام نهاده ايد و گدايى و بندگى درگاهش را پيشه خود كرده و چشم اميد به سوى او گشودهايد! خدا يار شماست، نظر به عنايتهاى او داشته باشيد و مخلوق را عاجز و وامانده در گشايش امورتان بدانيد. اميد آنكه باز درهاى رحمتش به رويتان گشوده گردد و ديگر.
[١] - بحار الانوار، ج ٤٥، ص ٩٠، روايت ٢٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٤، ص ٣٦٣.( به خدا سوگند، ما دوستى بدون سرزنش نديدهايم.)