جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣١ - غزل ١٦٠ حسب حالى ننوشتيم و شد ايامى چند
و نيز در جايى مى گويد:
|
دولتِ پيرِ مغان باد! كه باقى سهل است |
ديگرى گو برو و نامِ من از ياد ببر[١] |
|
|
چون مى از خُم به سبو رفت و گل افكند نقاب |
فرصتِ عيش نگه دار و بزن جامى چند |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! واى سالكين! چون محبوب در مظاهر جلوهگرى نمود، بهره خويش را از مشاهده او برگيريد؛ زيرا جمال اوست كه در هر مظهرى به برخى از اسماء و صفاتش تجلّى خواهد نمود؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.»[٢]: (و هيچ چيز نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست، و ما جز به اندازه معيّن آنرا [به عالَم خَلق] فرو نمى فرستيم.) فرصت را غنيمت بشماريد و به ذكر و ياد و توجّه و مراقبه حضرت دوست از آن دريچه مشغول باشيد؛ چرا كه او را هميشه جلوه گرى براى عاشقانش نخواهد بود. بخواهد بگويد:
١١٨٣
«انَّ لِلّهِ فى ايّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٍ، الا! فَتَرَصَّدُوا لَها.»
[٣]: (بدرستى كه خداوند را در ايّام عمرتان نسيمهايى است. آگاه باشيد كه آنها را دريابيد.- بگويد:
|
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد |
كه در دستت بجز ساغر نباشد |
|
|
زمانِ خوشدلى درياب درياب |
كه دائم در صدف، گوهر نباشد |
|
|
غنيمت دان و مِىْ خور در گلستان |
كه گل تا هفته ديگر نباشد[٤] |
|
و بگويد:
|
قندِ آميخته با گل نه علاجِ دل ماست |
بوسه اى چند بياميز به دشنامى چند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣٢.
[٢] - حجر: ٢١.
[٣] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ١٦٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٤، ص ١٤٤.