جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣ - غزل ١٢٢ از ديده، خون دل، همه بر روى ما رود
٩٧١
فَقْرى؟!»
[١]: (معبودا! من در ثروت و غناى خود به سوى تو فقيرم، پس چگونه در فقر خود فقير نباشم؟) به گفته خواجه در جايى:
|
به جانت اى بُت شيرين من كه همچون شمع |
شبانِ تيره مرادم فناى خويشتن است |
|
|
بسوخت حافظ و در شرطِ عشق و جانبازى |
هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است[٢] |
|
|
سِيْلى است آب ديده و بر هركه بگذرد |
گر خود دلش ز سنگ بُوَد هم زِ جا رود |
|
محبوبا! اشك ديدگانمان از فراقت چون سيل روان است و هر سنگدلى را به ترحّم وا مى دارد. كنايه از اينكه: اميد است با سرشك بسيار ديدگانمان اسباب بى عنايتيهاى تو را از خود بزداييم، ولى افسوس كه:
|
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
|
سيل سرشك من ز دلش كين به در نبرد |
در سنگِ خاره، قطره باران اثر نكرد |
|
|
ماهّى و مرغ دوش نخفت از فغان من |
وآن شوخْ ديده بين كه سر از خواب برنكرد[٣] |
|
|
ما را بآب ديده شب و روز ماجراست |
زين رهگذر كه بر سر كويش چرا رود |
|
اين بيت سخنى است عاشقانه. بخواهد بگويد: محبوبا! هر شب و روز با اشك چشم خود سخنها داريم كه چرا از رهگذر ديده گانمان روانى و دوست را آزرده خاطر مى سازى. در جايى به خود دلدارى داده و مى گويد:
|
اى دل! بساز با غمِ هجران و صبر كن |
اى ديده! در فراقش از اين بيش، خون مبار |
|
|
بارى خيالِ دوست ز پيشِ نظر مشوى |
چون بر وصالِ يار نداريم اختيار[٤] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨١، ص ٩١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٩، ص ٢٢٧.