جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٦ - غزل ١٥٩ چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود
|
زيركى را گفتم؛ اين احوال بين، خنديد و گفت: |
صَعْب كارى، بُوالعَجَب دردى، پريشان عالَمى[١] |
|
و بگويم:
|
مرا تو عهد شكن خوانده اىّ و مى ترسم |
كه با تو روز قيامت همين خطاب رود |
|
سخنى عاشقانه است. مىخواهد بگويد: محبوبا! مرا عهد شكن خطاب كرده و مىگويى كه: عهد ازل را گسستهام و به من بىعنايتى، و اجازه ديدارت را نمى دهى.
معشوقا! مىترسم كه اين خطاب روز قيامت متوجّه تو نيز گردد و بگويمت به وعده وصالم دعوت فرمودى، با اشتياق تمام در پىات شدم ولى در انتظارم گذاشتى. با اين بيان تقاضاى ديدار دوباره او را نموده و بخواهد بگويد:
|
ما ز ياران چشمِ يارى داشتيم |
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم |
|
|
گفتگو، آيينِ درويشى نبود |
ورنه با تو ماجراها داشتيم |
|
|
نكته ها رفت و شكايت كس نديد |
جانبِ حرمت فرو نگذاشتيم[٢] |
|
|
دلا! چو پير شدى، حُسن و نازكى مفروش |
كه اين معامله در عالَمِ شباب رَوَد |
|
|
سوادِ نامه موىِ سياه چون شد طى |
بياض كم نشود، گر صد انتخاب[٣] رَوَد |
|
خواجه در اين دو بيت خود را مورد خطاب قرار داده و مى گويد: جوانىات سپرى شد، و ديدار دائمى حضرت دوست نصيبت نشد. در پيرى تمنّاى آن را مكن، «كه اين معامله در عالَمِ شباب رَوَد» و موى سياه چون شروع به سپيد شدن.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.
[٣] - انتخاب: شدّت گريه.